السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)

199

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)

گشتند . حاكم قبطيان از ابراهيم خواست تا پرده كجاوه را به كنارى زند اما ابراهيم با غيرت و شهامت بسيار پاسخ داد : من تا جان در بدن دارم از اين كار ممانعت به عمل خواهم آورد ، عراره كه وسوسه گشته بود دست خويش را بسوى كجاوه و ساره دراز نمود و ابراهيم كه اين منظره را ديد روى خود را برگردانده و به درگاه خداوند استغاثه كرد تا دست عراره هرگز به همسرش نرسد . چيزى نگذشت كه دست ملك خشك گشت بطوريكه حتى نتوانست آن را بسوى خود بكشاند ، عراره از ابراهيم خواست تا از خدايش بخواهد ، دست او را به حالت اوليه خويش بازگرداند چرا كه در اين صورت معترض آنها نخواهند شد ، ابراهيم پاسخ داد : خداى من غيرت را دوست مىدارد و از كار حرام بيزارست ولى با اينحال دست به دعا برداشت و خداوند نيز دستان قبطى را به دو بازگرداند اما وسوسه به او امان نداد و دوباره با چشمان خود در ساره نگريست و بار ديگر دست بسوى او برد . اما با نفرين ابراهيم ( ع ) مجدداً دچار وضعيت قبلى شد . عراره كه از كرده خويش پشيمان گشته بود خطاب به ابراهيم گفت : تو و خدايت غيرتمند و عفيف هستيد . از درگاه احديتش بخواه تا دستان مرا آزاد گرداند . در اين صورت بار ديگر بر كرده زشت خويش باز نخواهم گشت . ابراهيم نيز در دعايش به درگاه خداوند عرضه داشت : بار خدايا چنانچه او در گفته‌اش صادق است دستانش را بوى باز گردان . دعاى او مستجاب گشت و عراره ابراهيم را مورد نوازش و محبت خويش قرار داده و كنيزى قبطى بنام هاجر را بعنوان خدمتكار ساره به او بخشيد . اينك ابراهيم جلال و حشمت ويژه‌اى يافته بود و هنگامى كه از شهر بيرون مىرفت مورد استقبال پادشاه قبطيان و اطرافيان او قرار گرفت ، بطوريكه حتى عراره از پس ابراهيم قدم برمىداشت . اما خداوند به ابراهيم وحى فرستاد كه جلوتر از حاكم قدم برندارد بلكه او را مورد احترام خويش قرار دهد . چرا كه او بر رعيت خويش سيطره و فرمانروايى دارد و زمين همواره محتاج به حاكم است ، چه عادل باشد چه فاجر . ابراهيم به دستور خداوند عمل نمود و عراره كه از موضوع آگاه گشته بود خطاب به ابراهيم گفت : شهادت مىدهم كه خداوندى بس كريم و مهربان بر تو غالب است و من گرايش پيدا كرده‌ام كه به آئين تو درآيم . آنگاه ابراهيم با وى وداع نموده و لوط را